1384/09/07

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه می زنه
همه ی غصه های دنیا توی سینه ی منه
توی قطره های بارون می شکنه بغض صدام
دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام
پشت این پنجره می شینم و آواز می خوونم
منتظر واسه رسیدنت توی بارون می موونم
زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره
منم عاشق ترم انگار وقتی بارون می باره
بعضی وقتا که می آیی سر روی شونه م می زاری
تمام غصه ها رو از دل من بر می داری
اما این فقط خوابه ، خواب پشت پنجره
وقت بیداری بازم غم می شینه توی حنجره

با امروز می شه چیزی حدود دو تا سه هفته که هیچ نشونی ازت ندارم . سعی کردم تا اونجایی که می شه از دنیای گذشته م فاصله بگیرم . سایه نشین شدم وُ فقط تماشاچی صحنه های کوچیکی از زندگیت . درد داشت اما تونستم . تونستم آروم آروم تورو با امروزت تنها بگذارم . لحظه هایی هست که قدرت تحملش از دست آدم خارجه . مجبور هستی مثل سوهان روح باهاشون کنار بیایی و دم نزنی . سکوت می کنی اما این سکوت هرگز نشونه ی رضایت نیست .. این سکوت آغاز یه ویروونیه توی خودت . وجودتو داری با این سکوت متلاشی می کنی . نمی توونم دروغ بگم .. نمی تونم ادای دخترای فهمیده ی باگذشتی رو در بیارم که میگن " اصلا برامون مهم نیست کسی رو که از جون واسش مایه گذاشتیم حالا با یک خانوم .. ببینیم .. " نه عزیزم دلم ، نه .. من خیلی هم برام مهم و غیر قابل بخششه . شاید خیلی خودخواهانه باشه این تعبیر اما من حتی اگه تو برمی گشتی دیگه نمی خواستمت ، می دونی چرا .. چون تو ، توی امتحان اثبات عشقت به من ، شکست خوردی و مردود شدی . تو ، وقتی کسی دیگه ای رو به جز من حالا بنا به هر دلیلی پذیرفتی ، دیگه نمی تونستی عشق بکر و دست نخورده ی من باشی .. من از وقتی تو رفتی ، تو رو رفته ی همیشگی فرض کردم چون واسه من اون آدمی که منو نخواست به هیچ وجه صورت واقعی قبول ، پیدا نمی کنه . توی این مدت هم اگه تنهات نذاشتم ، به خاطر احترام به احساسی بود که بهت داشتم اما این احترام داغونم کرد . به سکوتی وادارم کرد که منشا خود ویرانیم بود . من حق نداشتم به خاطر کسی که خیلی راحت از من ــ منی که توی بدترین شرایط زندگیش از هیچ حضور باطنی دریغ نکردم ــ گذشت ، خودم و عزیزترین عزیزانم رو برنجونم . خیلی سختی کشیدم که به خودم قبولوندم که واقعیت اینه و خودمو باهاش وفق بدم . شب های خیلی زیادی رو به اشک به صبح رسوندم و دل مُردمو به اتفاقات بی هوا زدم تا شاید یادم بره چی بر من گذشته . از صفر شروع کردم و مثل یه ربوت به فردام پا گذاشتم . اولش خیلی می ترسیدم و احساس ضعف می کردم . یه خلا تمامی ذهنمو پر کرده بود . از دوباره زمین خوردن وحشت داشتم اما عادت کردم . به قول بابا ، یکی از بهترین خصوصیات انسان وفق پذیرشه . آره عزیزدلم .. زندگی یعنی دل بستن و فرداش فراموش کردن .. زندگی یعنی یه عادت مسخره ی سلام و یه عادت تلخ خداحافظی .. زندگی یعنی مرگ تمام آرزوها .. ولی باز هم ملالی نیست . ما که تا اینجاش اومدیم ، بقیه شم سینه سپر می کنیم و تا انتها می ریم . فرصت این نامه هم داره تموم می شه ، فرصت منم زیاد نیست . برام دعا کن . برام دعا کن تا بزرگ شم و التیام زخمامو ببینم . به خدا می سپارمت . فردات همیشه خوش ..

1384/09/04

من اگه هنوز می خوونم ، واسه خاطر دل توست
شعر من صدای غم نیست ، همصدای حسرت توست
عزیزم اگه خزونم ، واست از بهار می خوونم
تو رو تنها نمی ذارم ، گر چه تنها جا می موونم
همه ی دل خوشیم به اینه که توی یادت موندگارم
گر چه عمریه توی این دشت ، یه خزوون بی بهارم

* سلام گل ِفراموشکار من ..

کاش همیشه حالت خوب باشه و بخندی . کاش اون قدر خوش های امروزت غرقت کنن که یادت بره یه روز ، یه جا ، یکی دلشو برای بودنت تیکه تیکه کرد . من حالم مثل همیشه خوب و ابریه .. آخه هنوزم در حضور عشق پاکی که به یه معشوق بی وفا داشتم ، دلم می لرزه و زانوهام تاب ایستادنشونو از دست می ده اما چه کنم که تنها یه لحظه هایی می تونم واسه گور آرزوهام فاتحه ی بی برگشتی بخونم وُ دو قطره اشک واسشون خیرات کنم . زندگیم همچنان داره می گذره ، ملالی نیست جز شیطنت یه سری اتفاقاتی که سال هاست مُردن و من توی دلم چالشون کردم . حالا هم شکل یه ربوت بی احساسی شدم که دستام از همه جا کوتاهه . باشه عزیز ، باشه .. این نیز بگذرد .. مثل تو که راحت تر از وزش یه نسیم حتی ، از کنارم گذشتی و رفتی پی یه زندگی جدید و گذشته رو سپردیش به من ولی دیگه بسه . دیگه بسه . دیگه بسه . گذشته ، خودم ، تو ، احساسم ، عاطفه هام همه واسه من مُردن . خودم توی خودم کشتمشون تا پر از نفرت بشم و بغض . تا هر وقت خواستم دوباره دل به کسی بدم ، داغ این عشق تا ابد از یادم نره .. بیچاره کسی که صادقانه ترین عشق رو داره بهم تقدیم می کنه . با تمام وجودش دوستم داره و از محبت کردن به منی که هیچی نیستم ، نمی گذره . عشق عشق عشق لعنت به تو که داغونم کردی .. لعنت به ذات پر رنگ و ریای تو که همه رو گرفتار می کنی .. آخ .. آخ .. آخ خدا ... *

* بهم ریخته ست ، سامانی نداره می دونم اما غصه نخور تا فرو ریختن این حرف ها هم زمان زیادی باقی نمونده . کافیه منتظر بمونی و ببینی .. تو دیگه بر نمی .... حالا دستام بی تو ..... بس که بی تو .... گونه هام ..... بس که بی تو ......
* شاید حالا حالاها بر نگردم اما بر می گردم .. برمی گردم و فروپاشی خودم رو اینجا جشن می گیرم .. پس تا اون وقت ، بهترین ها تقدیم به تمامی شما .

1384/09/01

سهم من از بوسه ی باد
چی بگم ای داد وُ بیداد .. 

1384/08/28

نگاه کن .. 
مُرده ها به مرده نمی رن ،
حتی به شمع ِ جون سپرده نمی رن .
شکل ِ فانوسین که اگه خاموشه ،
واسه نفت نیست ،
هنوز یه عالم نفت توشه .. *

* خیلی وقته دلم واسه این خونه ی سرد ، این دیوارای رنگ و رو رفته ، این همه آوار فرو ریخته و مردابی تنگ نمی شه .. زشتی و سیاهی این عاشقانه ها ، فقط واسه دل یه دختر تنهایی بود که حالا نمی دونه خالی قلبشو با چی و کی پُر کنه .. قلمش شکسته و شعراش برای همیشه مُرده ... دوست داشتی بمون ، اگر هم نه ، مثل تمامی رهگذرهایی که بی تفاوت از کنارش رد می شن و می رن ، برو .. هر عشقی می میرد .. خاموشی می گیرد .. عشق تو .. باور کن .. باور کن .. بعد از تو .. دیگری .. جایت را .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..

1384/08/27

خورشید مرده بود
خورشید مرده بود فردا
در ذهن کودکان ،
مفهوم گنگ گم شده ایی داشت .
آن غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود ،
با لکه های درشت سیاهی
تصویر می نمودند . *

* اگه دستت به آسمون رسید ، یه لحظه خنده برام بچین و فراموشی . چون امروز بیشتر از هر وقت دیگه ایی احساس می کنم همه چیز بیهوده ست .

1384/08/19

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب ،
لیک از ژرفای دریا بی خبر

1384/08/17

او بر تمام این همه می لغزید و
قلب بی نهایت او اوج می گرفت ،
گویی که حس سبز درختان بود و
چشم هایش تا ابدیت ادامه داشت .

1384/08/14

نگام که به چشات خورد ، دونه دونه اشک از روی گونه هام سر خورد وُ روی زمین افتاد . همیشه فکر می کردم وقتی ببینمت ، سر به زیر و خجالتی ،‌ فقط ، با انگشتام بازی می کنم و گونه های سرخ و ملتهبم از اضطراب گُر می گیرن اما حالا چشام مثل ابر بهار داشتن می باریدن . بغض تلخ این چند سال می خواست مثل یه دُمل چرکین سر باز کنه و .. .. .. ..

سعی کردم با یه خنده ی کوتاه این صحنه ی سر تا پا تراژدی رو تمومش کنم و دوباره نقاب غرور به صورتم بزنم اما محتاطانه و مهربون پرسیدی " داری گریه می کنی ! " با تکون دادن سر دست پاچه گفتم " از شوقه ، اهمیت نده .. آخه .. آخه .. " قدرت نداشتم ادامه اش بدم واسه همین سکوت کردم .

ناگهانی و آروم دستاتو به طرفم دراز کردی . زل زدم به دستات . گیج بودم و کارهام بی اراده و با تردید ادا می شد . چشام که چرخید نگام افتاد به دستای خودم . چقدر چروک و پلاسیده بودن . انگار پیری به جای روحم توی ظواهر دستام خونه کرده بود .

بی اختیار سرمو بالا گرفتم و با یه نگاه مستاصل حقیقت همین لحظه مو ازت تمنا کردم . چشم تو اما خیره به زمین بود . هر دومون بهت زده و شکه ، به اون یکی زل زده بود . ترجیح دادیم توی سکوت قدم بزنیم و به سال هایی که در حسرت و تنهایی گذشت فکر کنیم . دلامون از بی مهری زمونه شکسته بود و پاهامون به اندازه ی یک عمر زندگی کردن خسته و درمونده .

همون طور که از دور اومدیم ، درختای لخت پارک توجه مو جلب کرد . دوست داشتم تن سرد و شکننده مو به پوشش عریان طبیعت پناهنده کنم . آروم آروم به سمت نیمکتای ته پارک قدم برداشتیم . در همین حین دستاتو از جیب پالتوت در آوردی و گفتی " اینجا هوا خیلی سردتر از اونجایی که تو ، توش بزرگ شدی .. نگاه کن ببین چه لپات قرمز شده .. وای دستاتو بگو که از شدت سرما مچاله شده توی بازوهات "

اما باز هم سکوت کردم تا صداتو بشنوم ولی آخه تا کی سکوت و سکوت .. چه کسی از بین ما ، باید این دیوار بلند سکوت رو می شکست . لرزون و بی قرار زمزمه کردم " تنبیه خوبی نبود ولی تموم شد . کاش پایان تمامی قصه های عاشقونه یه اتفاق قشنگ باشه .. " وسط حرفام که رسید ، اشک بهم امون نداد و چشای لجوج و سرکشم هی باریدن و باریدن و باریدن ..

" هُدایی ! چقدر آرزو داشتم چشای گریونت رو ببینم و با همین دستام اشکاتو پاک کنم اما حالا اصلا دوست ندارم نگاهت نمناک و غم خورده باشه .. عزیز دلم بسه .. دیگه باید بخندی .. بخند .. بخند دیگه .." ولی مگه می شد خندید و تمامی کابوس های دیروز رو فراموش کرد .

دست خودم نبود . نمی تونستم تک تک ثانیه هایی رو که با درد ، سر شده بود رو فراموش کنم و دوباره از صفر آینده مو بسازم . خیلی وقت بود که با آب و آینه و زندگی میونم بهم خورده بود . رنگ سفیدی توی تمام تابلوهای آیندم پریده بود و سیاهی تا دلت بخواد ، مهمون من و شادیام شده بود .

بی اون که متوجه بشم دست هام رو توی دست گرفتی و از روی صورتم برداشتی تا اشکامو پاک کنی . کلی خجالت کشیدم . به بهونه ی غرور با انگشتام بازی کردم . یهویی چونه هامو آهسته بالا آوردی ، زمزمه کردی " نگام نمی کنی ! .. "

بی اختیار نگات کردم . چقدر مظلوم شده بودی و شکسته . موهات کما بیش سفید بود و پیشونیت پر از چروکای ریز و درشت . واسه اولین بار دلم برات پر کشید . توی دلم آرزو کردم کاش فقط مال خودم بودی . دستات هنوز هم روی صورتم بود و گرماش رو حس می کردم .

آروم و لرزون مثل دزدی که می خواد قیمتی ترین جواهر دنیا رو بدزده ، دستامو با شک و تردید ، آوردم بالا تا دست هاتو بگیرم . آخه خجالت می کشیدم .. .. .. دستامو که دیدی لبخند زدی . از روی صورتم به سمت پایین حرکت دادی تا بگیریشون . چشمام دوباره پر از اشک شد . سکوت کردم . این سکوت نشونه ی چی بود ! بغض ! .. خجالت ! .. دلتنگی ! .. عشق ، چی ؟! ..

نمی تونستم توی اون لحظه های سخت و زیبا چیزی بگم . اصلا نمی دونستم چی باید بگم ! لال مونی گرفته بودم . دستای تو ، دستایی که یک عمر آرزوی داشتشون رو داشتم ، توی دستام بود . یخ کرده بودم . دندونام از شدت هیجان و سرما تق تق بهم می خورد .

هراسون گفتی" یه دفه چت شد آخه تو ، دختر ؟ .. نگفتم اینجا سرماش طاقت فرساست ، لباس کامل بپوش ! اما من گنگ و گیج ، نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شنیدم .. به خودم که اومدم فارغ از سرما و تنهایی ، توی آغوش تو روی یه نیمکت برفی نشسته بودم و .. .. ..

1384/08/13

شبیه افسانه ها شده ای !
دیگر همه تو را می شناسند .
تو هم مرا از پیرهن روشن آن سال ها بشناس !
چه خطوط تاری که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست .
چه رشته های سیاهی که در انتظار آمدنت سفید شد .
چه زخم هایی که .. بگذریم !
بگذریم .. بگذریم بی بی باران !
مرا از آستین خیس همان پیراهن آشنا بشناس .

1384/08/12



از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
از این خواب عاشق کُش بَد
از این فکر باید ، نباید
..
..
نجاتم بده

<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>